تبليغاتX
دل نوشته های من
ما نتوانستیم زبان هم را

                            بفهمیم

هر چند هردو

با یک زبان ۳۲حرفی سخن میگفتیم

با حروفی مشترکُ

 کلمات مشترک!!!

ما زبان هم را نمی فهمیدیم..........

لعنت به این حروف مشترک.....

                        کلمات مشترک ......

                                          خاطرات مشترک..........

                                                                                     محمد لطفی.....

+ دل نوشته ای در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:13  توسط رها | 
انقدر کمرنگ وبی رنگ شده بود که حتی گاهی وقتا اصلا دیده نمی شد

،یه جورایی چرک مد شده بود لعنتی .....

.گاهی وتا هم از زور حسادت یه رنگ ولعاب کبود ارغوانی به خودش میگرفت...

.اما حتی این رنگش رو هم دوست نداشت.انگار یادش رفته بود یه روزی اونو میپرستید فقط به خاطر تک رنگیش...

.اما حالا دیکه قده یه سایه هم براش ارش نداشت نه نگاهش ،نه لبخندش ونه حتی بودنش نه رنگی داشت واسه اون نه حتی بویی.....

.یه جورایی انگار فراری شده بود ،فراری حتی از نگاه کردن به چشماش یا حتی بوسیدن لبهاش،،،،،

 -حتی بوسیدن هم داشت از یادش میرفت بوسه هایی که روزگاری به هزار کرشمه نثار اون میکرد حالا دیگه ارزشه یه 2ریالی هم نداشت..

.هر روز کمرنگتر وبی رنگتر ،انگار جوهرش رو به دریا بخشیده بود وخودش شده بود یه شمع سوزان.....

.حالا دیگه حتی نقش و خط ورنگی به لبهاوچشمها زدن هم افاقه ای نمیکرد......

.مرد به واقع یادش رفته بود که روزگاری عاشق این چشم وابرو ولبها بوده....

.مرد یادش رفته بود که روزاری برای یک لحظه حس کردن گرمای دست دختر حاضر بود نیمی از عمرش رو فدا کنه،،،،،یادش رفته بود که دقایقی در کنار اون دختر موندن جزآرزوهای بزرگ ومحالش بوده...

.وحالا که سالها از اون روزها گذشته ودختر با اون این همه سال رو صبرو سر کرده برای مرد شده متحرکی بی جان،زیبایی خفته شده بی رنگ وبو شده بی اثرو نشان شده حتی خالی از ذره ای حس بر انگیختن در مرد..

،و مرد هر روز تکه ای از قلب خونین دخترک رو زیر نگاه سنگینش له میکنه واصلا هم یادش نیست روزگاری عاشق همین زن بوده زنی که حالا سهمش از اون همه التماس علاقه ها شده بی وفایی و روزمره گیوتنهایی وبی عشق وذره ای دوست داشتن مرد زندگی کردن.........

.مرد اصلا یادش نیست وحس نمیکنه که کسی توی ان خونه منتظر اومدن اونه وبی صبرانه منتظره شوره عشق در نگاهه مرده...

.مرد هیچکدوم اینها رو نمیدونه...

.اون نمیدونه که از یاد بردن کسی که زمانی که اون هنوز عاشقه جه درد اوره وقتی هر روز در کنارش باشی و انگار اون برای تو هیچی نیست.......

+ دل نوشته ای در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:11  توسط رها | 
این روزهااحساس عجیبی دارم انگار دوباره یه روزنه امیدی در من زنده شده احساس خوبی دارم وتمام ذهنم حول محور خودم وروحم میگذره...شاید برای اینکه قدمهای 12گانه ان.ای. رو شروع کردم یکی از دوستام به شدت اصرار میکرد این جلسات برای هر آدم سالمی هم واجبه.اولش جدی نگرفتم اما انگار یه ندای درونی میگفت برو...ومن رفتم الان هفته دومه قدم اولم ..با اینکه برای اجراش خیلی سختی کشیدم اما یه جورایی آرامش درونی دارم واز این بابت خوشحالم... حالا که دارم ادامه تحصیل میدم دوباره یه پنجره جدیدی برام رو به دنیا ودلمشغولیهای جدید برام باز شده واین تغییرات داره یکمی کمکم میکنه همون رهای دیونه خندانه دل به نشاط!!! بشم بقول آتنا البته... الان دیگه کمتر تنهایی رواحساس میکنم .روزها خورشید پر رنگتره وگرمتر وشبهام ماه عاشقانه تر به من نگاه میکنه..الان احساس میکنم همتونو دیونه وار دوست دارم....دلم براتون تنگیده حسا بی رها.....
+ دل نوشته ای در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:42  توسط رها | 
برای رفیق فرصت های بامدادی:..............................!!!! تنهایت نمیبینم آنگاه با خیل عاشقان به آسمان سرزمینی دیگر کوچ میکنی اینک زمزمه ای خاموش پایان ترانه ایست که تو باطش می خوانده ای بازمانده نگاهت فرصتی است میان من و آوازهای باران سهم تو از باران دست های سبز توست چشم اندازی از خدا و عشق که تمام روز های آسمان را زیر و رو میکند گوش کن : فریاد اشیاء و پنجره هایی که هنوز از سکوت های تو تازه میشوند . من اما بر فرصت لبان تو به انتظار ایستاده ام جایی که دست های تو شروع میشوند آوار سکو های جهان بر شانه های گرم من فرو میریزند بر آستانه عشقی تمام میبینمت میان همه چیز که از تو زیبا و زیباتر میشود دیگر لبخند های توست که از ضیافتی شادمانه باز می آیند هی با توام ! تا عصر های این سرزمین دست های توست اینک ... با تو به زودی از جنگل های همین پاییز دوباره عبور میکنم آنگاه که بر آخرین پله چشم های تو روزی که تمام دریچه های دریا در من تمام میشوند . پرندگان با ترانه رویاهایت به خانه باز می آیند و رودی ناتمام پیکره آوازهایت را به یادم می آورند و من که عاشق تو بوده ام چشم هایم را به دریچه های باد میسپارم تو دیگر پس چگونه شروع میشوی ؟ می ایستم کنار جاده ای خیال تو اینک زیرا تمام گذشته های شاعر را میتوان با فاصله ای نزدیک باز پیمود من باآواز چشمان تو به حس باغ های جهان میروم رفیق فرصت های بامدادی ام ! رنگین کمان پاییز را نشان بده هیچ کس زلالی دریا را به چشمهای تو باز نمیگرداند هیچ کس .... (از دفتر شعر پاره های ممنوع محمود معتقدی نشر روزگار).
+ دل نوشته ای در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:38  توسط رها | 
امروز یا بهتره بگم اینروزها دیگه روز تو نیست برای من...این روزهامنم که فرمانروای این قبیله تک نفره ام وتو آری به رسم دیرین قبیله به خاطر سر کشی کردنت اگر روز باز گردی حتما به دار خواهم آویختت.... اما باز هم انگار صلاحیت رهبری این قبیله رو ندارم،،،،،،خودت هم میدونی که بلوف میزنم نازنینم ....نازنینم این فبیله یکجا به نام توست.....
+ دل نوشته ای در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:45  توسط رها | 
دلم میخواست صدام به گوشت میرسید ....همیشه با عشق برات می نوشتم یا از عشق برات میگفتم ...... اما الان دیگه خیلی فرق میکنه...دیگه عاشقت نیستم فقط با یاد حضورت زندگیمو میگذرونم.تازه فهمیدم که چقدر بده بی عشق زندگی کردن...اما به حال داره میگذره چشم بهم میزنم روز سپری شده...دوباره رفتم یه عالمه ماهی خریدمو آکواریوم رو راه انداختم .بعدش رفتم فرحزادو از پرنده فروشه دوتا فنچ ودو تا مرغ عشق خریدم گذاشتمشون بغل کاسکوهه تا تنها نباشه سر خودمو خوب گرم کردم دوباره شنا رو هم شروع کردم باید سرعتمو ببرم بالا می خوام دوباره خودم بشم همه چیزرو با خودم داشته باشم اما تو نباشی ...باور کن اینطوری راحتترم....فقط تو نباش همه چی عالی میشه...رها دوباره خودش میشه اصلا حقمه که بدونم که خنده چه رنگیه حقمه بدونم شادی چیه؟؟؟آرامش کدومه؟دوست داشتن تنها یعنی چی ؟؟یا اصلا بفهمم که تنها تو نیستی من هنوزم میتونم خودم واسه خودم کسی باشم؟؟ چند روزیه از رسا خبری نیست؟؟همیشه همینطوریه یه هو میره پیداش نمی شه شاید دوباره...... سمیه رودیدم حسابی مامان شده بود پندار هم مثل احمق هابود توپولو پر ادا....اتنا هم پر از گلایه بود برای اولین بار بود میدیدم حتی از دوست جون جونیشم حسابی شکاره....کلی قر زدو دود سیگارشو راهی گلوم کردو رفت...دوباره خونه سوت وکورشد درست مثل این صفحه....
+ دل نوشته ای در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:25  توسط رها | 
خواستم از دلم بنویسم دستم یاری نمی داد ….

این بغضُُُ

 بغض لعنتی…………

یاد یه شعر افتادم…..دلم اتیش گرفت….

 پنداشتی،

 چون کوه ،کوهِ خامش دمسردم؟؟

بی درد ، سنگ ِ ساکت ِ بی دردم؟؟؟

 _ نی :

قله ام،

بلندترین قله غرور.

 اینک درون سینه من التهابهاست.

 هرگز گمان مبر ،

شد خاطرات تلخ فراموشم

 هر چند نستوه کوه ساکت وسردم

_ لیک

                         آتشفشان مرده خاموشم........

+ دل نوشته ای در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:53  توسط رها | 
سلام

دلم واسه همه چی تنگ شده بود .....

بلاخره تصمیم گرفتم از غار تنهایی هام بزنم بیرون...

دلم برای خودم بودن تنگ شده بود...

دوستای خوب روزهای بی کسیم باز هم سلام

                                                                    سلام........................رها

+ دل نوشته ای در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:13  توسط رها | 

برای تمام بچه های کاری که هرگز بچه گی را تجربه نکردند...


سوز سرد زمستانی گونه وپیشانی پسرک را میسوزاند ..خسته وتکیده به در خانه رسید.مادر تا

چهره ی پسر رادید غم عالم به دلش دوید...نگاه محزونش را به پسر دوخت...

 -مادر جان الهی فدات شم خیلی روغنی شدی برو حمام کن پسرم... 

پسر میدانست مادر دلش راضی نیست..از طرفی خودش هم دلش برای بازی وحتی درس

خواندن لک زده بود..اما چه میشد کرد...از وقتی پدر غیبش زده بوداونان آور خانه شده

بود.مادر سبزی پاک میکرد وگاهی اوقات هم سمیرا خواهرش سر خیابان فال و آدامس

میفروخت...

مادر ازپشت در حمام صدا زد:

 -امین مامان.....

-بله مامان؟؟!!

-بیام پشتت رو کیسه بکشم؟؟

-خودم میتونم ،ولش کن خسته میشی....

-نه مادر شرم نداره که من مادرتم ها..!!

پسر هول شد خواست تا لامپ را خاموش کند...باید لامپ را شل میکرد قدش اما نمیرسید

صندلی حمام را زیر پا گذاشت قدش راکشید وبا دست لامپ را چرخاند .دستش از گرمای

لامپ جزی زد اما اعتنا نکرد.مادر در حمام را باز کرد.دلخور گفت :

-وای مادر... چرا لامپ رو روشن نکردی؟؟؟

دست برد طرف کلید لامپ که روشن نشد غرولند کنان گفت:لعنت به شیطون که هر روز یه

ور این بی صاحاب شده خونه میلنگه تادیروز درست بودها!!!

زن پشت پسر قرار گرفت نور کمی از دریچه حمام به داخل میتابید .کیسه را توی دستش کرد

وآرام ارام به پشتش کشید...

-مادر جون کارات خوبه راحتی مادر؟؟!!

-آره مثل آب خوردنه

-توگفتی منم باورم شد..!چقدر بهت بگم خودم کار میکنم مردن که نیست یه جوری زندگی

میکنیم...دلم نمیخواد اینجوری تا بوق سگ جون بکنی.من که میدونم اون اکبر آقا اعصاب

درست وحسابی نداره...

-مامان کارم راحته انقدر غصه نخور...باور نمیکنی؟؟؟!!!

-راست میگی تو چشمام نیگا کن.....

پسر برگشت وبه چشمان مادرش زل زد......زن سرش راتکان دادونگاهش را دزدیدتا پسرش

اشکش را نبیندومحکمتر کیسه کشید.

کیسه را که بالا وپایین میکشید ،گوشت وعصب پشت پسر مثل برق گرفته ها

میپرید.عضلاتش از درد سفت میشد.انگار جان پسر بود که زیر دست زن می آمدو میرفت.

زن دست نگه داشت .پسر نفسش را بلند به داخل ریه دادو ارام بیرون فرستاد.سکوت حمام را

پر کرد.نور دریچه روی کمر پسر افتاد.زن زخمهای نو وکهنه را دید...

-اینا چیه ؟؟؟؟!!!!


-چ..چ.....یزی نیست...!!


-ارواح خاک اقا جون بگو اینا جای چیه؟؟؟!!!!


-خوردم جایی.... خوب شده....


-به من دروغ نگو کسی تو رو زده!چرا مثل مار به خودت میپیچی؟؟؟!!


-هیچی مامان ...هیچی.........


-نکنه کار اون از خدا بی خبره .....آخه چرا؟؟؟؟


-نه مامان یه خورده کارامو زود انجام ندادم ...اوس.......اوستام دعوام


کرد...!!!خوب میشه چیزی نیست ...


صدای نفس نفس زن را که شنید برگشت به مادر خیره شد.نور دریچه روی

صورتش افتاده بود کاسه ی چشمان زن خیس خیس بود.....

                                                                                                                                رها.....

+ دل نوشته ای در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:17  توسط رها | 
  بر جای مانده ام

               همچو سنگواره ی ماموتی بر تخته سنگی
      
وتن نیم زنده خموشم از درد نبودن
                                         
                                        به خود میپیچد
  
                  وخطوط عمیق صورتم
               
گواهیست بر رنج درونم

من با حسرتی تمام
                         
  هنوز هم
      
                  به کورسویی دلخوشم

وقلبم از این غوغای بی سرانجام
            
               صد باره میمیرد..........

+ دل نوشته ای در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:23  توسط رها | 
روزتان مبارک
                   .......
         تقدیم به تمام آنانی که نقش حوا دارند بر تنشان.....
                                                                                                          رها...
+ دل نوشته ای در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:12  توسط رها | 
برام دعا کنید....لطفا.................................

...........................................................................
.....................................................................................................رها...



+ دل نوشته ای در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:51  توسط رها | 

سیگارم را که پک میزنم چشمانم

 به سیاهی میرود

دودها حلقه میزنند

و عجب بزمیست رقصیدن و محو شدن

 نگاهم

 در میا نشان...............

 می خواهم بگریزم

 نه از تو

 که تنها از تو....!!!؟؟

انارهای خشکیده درخت خانه مان

هنوز شکوفه نداده

 پوچ شدند........

...ودرخت بیدمان به آسمان سر میساید

 نه زمین....!!!!

نه زمین

 و نه آب .........

 هیچکدام را

 به مهر

نمی گزینم

که من وجودم همه آتش است

 من فرزند ناب

 شیطانم

و شیطان در من به گنوس میرسد

ومن همچو کشتی رها شده در طوفان

بی سرانجام

.... ساموتراس را فریاد میزنم

اهورای چشمان تو کجایند امشب..؟؟؟؟

در این منجلاب تنهایی ویاس

خون رگهایم

 میجوشد

وتنم تبدار تر از هرشب

در التماس سرد باتو بودن

 میسوزد....

  میسوزد آری،،،،،،،،

من هیمه را آتش زدم!!!

 من در دل شب ناله های تو

از پس پنجره ی خاموش روز شنیدم و

شکستم و

  نرهیدم......

آی آدمیان.....آی.........

  آدمیا..........ن....

نه ،نه مرا کاری نیست با آدمیان

من از حوایم،،،،!!!

ونقش حوا میزنم بر تنم

من به دنبال دل خویش

 از ازل تا به ابد

  باید

بشکنم،

  بسوزم،......

و آری بسازم

 

من تنهاترین حوای این دنیام  ....رها

+ دل نوشته ای در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:51  توسط رها | 
خداوند بی نهایت است ... خداوند بی نهایت است

لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود
 
به قدر نیاز تو فرود می آید

به قدر آرزوی تو گسترده می شود

 و به قدر ایمان تو کارگشا می شود....

(با تشکر ازدوست خوبم مجنون)                                            رها...
+ دل نوشته ای در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:55  توسط رها | 

خدایا دلم داره از غصه میترکه....نمی دونم چیکار کنم تا مییام یه نفس راحت بکشم دوباره همه چی رو سرم آوار میشه

روحم دیگه طاقت اینهمه فشار رو نداره دارم زیر بار همه چیز له میشم....دلم می خواد یه معجزه بشه دلم از دست اینهمه غم رها بشه کاش اصلا میشد همین جا همه چیز تموم بشه ...نمی خوام دیگه زندگی کنم ...آخه مگه زوره خدا جونم ...

به کی بگم ....مگه آخه کسی غیر از تو هم میتونه در این مورد کاری کنه ...چقدر آخه صدات کنم ...خدایا می خوام از دنیای تنگ وتارت رها بشم خدایا این وجود خاکی من بیشتر از این طاقت نداره...ایندفعه رو جدی بگیر خدا جونم...

دیگه هیچی تو این دنیات منو دلگرم به زنده بودن نمیکنه ...تنها دلخوشیم خودتی،پس منو ببر ازاینهمه تاریکی رهام کن....

گوش میکنی با توام....با تو که همیشه ساکتی و صبور...با تو که همیشه باهام بودی ....

میدونم داری میشنوی صدامو ..روت و بر نگردون ازم،،، می....خوا.....م...بیام.......پیشت....

+ دل نوشته ای در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:2  توسط رها | 
تولدت مبارک دوستم....


برای دوست خوبم( داری)!!!

+ دل نوشته ای در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:28  توسط رها | 

بارون که میباره دلم برات تنگ میشه ....امروز هم تا چشم بازکرم دیدم بارون می یاد....دلم یه جوری شد.سریع حاضر شدم از خونه زدم بیرون تابیشتر قدم بزنم ، بد جوری هوایی شدم...دلم برای تن صدات هم تنگ شده لعنتی ...خودتم نمیدونی با من چیکار کردی!!!دلم میخواست الان کنار دریا بودم وهوا هم هینجوری بارونی بود موجها هم آروم وقرار نداشتند.....

مرخصی گرفتم امروز ساعت 12 میرم....میرم جایی که دلم اونجا آروم بگیره...شایدم برم همون ساحلی که اولین بار اونجا دیدمت...

یادته؟؟!!!منکه یادمه....اون روزهم خسته از این تهرون پر هیاهوبه اونجا پناه آورده بودم،،،حتی یه لحظه هم فکر نمیکردم اینطوری خراب تو بشم...اما حالا............................................

نمی دونم کجایی؟؟؟اما دلم برات بیقراره.....کاش هیچوقت نمیگفتم برو......

رها

+ دل نوشته ای در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:0  توسط رها | 

گند به هر چه نان آور است بزند

 که خانه ی ما

وقتی سوت وکور شد که،

  پدرم دیگر نانی برای آوردن نداشت

کارخانه که بسته شد

  سفره بی رنگ ما هم

  سیاه شد...

 پدر گوشه ای نشست و هر آنچه بود را

  دود کرد

دود ها که پیرامونش میدویدند شاد میشد

  لبخندش متعفن وبی رنگ بود.

مادرم دست به کار شد.....

 .....رخت مردم میشست......

از همان جا بود که دلش را

  روی بند رخت مردم جا گذاشت.....

  دست مادر به ضرب وزور وازلین نرم میشد

 و هر شب پنجشنبه مادرم زیبا بود...

و غروب پنجشنبه های بی مادر ما

  غمگین بود

 پدرم سگ میشد

هر کدام ما گوشه ای کز

 میکردیم و بهم وعده ی غذایی رنگین میدادیم

وصبح جمعه

  چهره ی معصوم مادرم

  زشت وکریه میشد...............

 دلم اما غش میرفت برای قیمه های بی گوشت مادر

 نمیدانم شاید همان 300عدد دیاسپام ....

ویا

  پنجشنبه های بزک کرده ی مادر بود

 که کار پدر را تمام کرد

ماردم هم بعد پدر

 یک روز دلش رااز روی بند رخت چید

 وبه جای دلش خودش را به آن آویخت

 

وما دیگر حتی لبخندهای کمرنگ اورا هرگز ندیدیم ..........

 رها............. 

+ دل نوشته ای در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:46  توسط رها | 
نمیدونم چطور بعضی ها دلشون میاد اینقدر راحت سر یه موضوع کوچیک دل یک نفر رو بشکونن...وحتی ذره ای هم ته دلشون نمیگیره که یک انسان دلش گرفت از دست من....
شاید من خیلی حساسم که برام اینجور چیزها مهمه ...
خیلی وقت بود کسی نتونسته بود رفتار بدش اینطور منو تحت تاثیر قراربده...امروز دلم بدجوری شکست وحتی منجر به این شد به سرویس بهداشتیه شرکت پناه ببرمو مدتی اونجا گریه کنم ....خودمم خنده ام میگیره .خیلی بچه گانه بود کارم اما خوب چه کنم دلم شکسته بود دیگه .....
اگه واسه شماها دارم اینارو مینویسم واسه اینه که کس دیگه ای رو ندارم که بهش بگم...دلم میترکید اگه الانم حرف نمیزدم
به هر حال منو ببخشید.....
                                      رهایی که امروز خیلی لوس شده بود....
+ دل نوشته ای در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:57  توسط رها | 
اي هيچ

براي هيچ بر هيچ

 مپيچ....
+ دل نوشته ای در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:32  توسط رها | 

من با تو هر از چند گاهی ما میشویم و دوباره به چشم بر

هم زدنی من، من میشوم وتو، تو می شوی...

از این همه دوری دلم میلرزد گاهی...نمی دانم چرا اینهمه

فاصله میان من وتو سایه انداخته که من حتی

نمیدانم اشک های تنهایی هایم را با خود به کجا ببرم که این

بغض لعنتی و کهنه اینقدر گلویم را هر روز

زخمتر نکند ...

دیشب حضورت آنقدر کم رنگ وبی رنگ بود که به گمانم خوابم

خاکستری مینمود .

از اینهمه تکرار روزهای بی رنگ خسته ام ودلم را یارای حتی

لبخند زدنی نیست حتی به کودک زیبای

همسایه ..........

امروز دلم هوای گذشته های دورم را کرده گذشته ای که شاید

تلخ بود اما حالابرایم خاطرهایی

شده اند که

گه گاه شاید با به یاد آوردنشان خنده ای کوتاه مهمان کنج

لبهایم شود.....و گاهی با غرور تمام به صبر

وشکیبایی وشجاعتم آفرین بگویم،،،،

آری این منم ،رها من توانستم تاب بیاورم هر چند سخت ،هر

چند تلخ،اما ایستاده ام هر چند تنها...........


خدایم خدای حاکم بر قلب روحم سپاسگذارم برای تمام همراهیت

با تن رنجورم

 میبوسمت......رها

+ دل نوشته ای در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:39  توسط رها | 

از پيچ كوچه كه پيچيدم دلم پيچ ميزد چشمانم به سياهي شب سياه شد ودر پس اشكهايم باز هم تو در قاب خيالم نقش بستي....

به ته خيابان كه رسيدم نگار را ديدم بوسيدمش، در آغوش كشيدمش و مدهوش خاطرات خوب گذشته چشم به چشمانش دوختم..

گفت كه ديگر حتي طراحي هم نميكند فقط در خيالش نقش رويا ميزند وبس....دلش مرده بود انگار،نگار....

دلم براي كوير وسفر تنگ شده..دلم براي سراي سعدي تنگ شده مي خواهم بروم به شكايت !!! پس چرا نشد آنچه بايد ميشد؟؟؟بازهم به رسم ديرين مي خواهم هفت قدم به پشت از كنار حوض دور شوم وبي نگاهي كوتاه سكه ي شانسم را به درون حوض آرزوها بيندازم تا دلم را كمي خوش كنم به وعده آب و آيينه............مي خواهم در كنار حافظ .........................

 

پريشانم اما پريشاني خوشدل،درونم پرتب وتاب ودر نگاهم امشب شرري بر پاست...نگاهم را با شعله هاي شمع ميدوزم تا آتشي بر پا كنم در ميان روياي خيس با تو بودن....رها
+ دل نوشته ای در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:3  توسط رها | 

دیر گاهیست که دیگر دلم حتی تنگ هم نمی شود ...آنقدر روحم کم رنگ و بی رمق شده که حتی به رویا ها یم نیز فکر نمیکنم.اینطور بگویم که تنها زندگی میکنم و نه هیچ چیز دیگر .........زندگی و روزمرگی..

چشمهایم امروز بد جوری میسوزد دیشب تا سحر نا خود آگاه میگریستند دیگر انها هم از من تبعیت نمیکنند.دگر برای خودم نیز کم رنگ شده ام.....

فقط بی خودی دلم میسوزد....برای همه چیز و همه کس.....برای گلهای پامچالم که بعد از چند روز میمیرند و برای غنچه هایی که در چند روز آینده خواهند مرد...برای زنی که تو این سرما هر صبح دم دالان مترو نشسته و ویفر میفروشد ومیلرزد...برای نگهبان شرکت که هر روز برای خرج شب عید چرتکه به دست دو دوتا چهارتا میکند...برای کاسکوی نازنینم که از صبح تا غروب تو خونه تنهاست و هر روز کمتر از دیروز حرف میزند...برای یاسی که روش نمی شه بگه دلش تنگ شده و می خواد برگرده...برای خودم که فقط دارم روزمرگی رو تجربه میکنم.........تازگی ها قابلیت دلم فقط این شده که میسوزه همین......................

سوختن و ساختن.....رها

+ دل نوشته ای در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:50  توسط رها | 

بابت غیبتم متاسفم .سخت بیمار بودم .......

فقط می خوام بگم

باید

گذ اشت و

گذشت.....همین......رها

+ دل نوشته ای در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:34  توسط رها | 
از کجا؟؟؟

برای چی؟؟؟؟

مردک با قوز بر آمد از سینه

پله ها را یکی دو تا میکند

سرد ویخ

درازو باریک

نیست ....که نیست اصلا به من چه

به من چه که تو به فکر بچه گی کردنی

منم بچه میخواهم

یه بچه ی چاقو چله

یه همستر ناز شکل دکمه

هر روز هزاران بار :بله؟؟؟الو......

وهر روز تکراربازو بسته شدن لبهای متورم

زینگ زینگ تلفن

تکرار قدمهای تو

به نام کجا ؟؟؟؟نمیدانم

و دید زدن آن زن از پشت پارتیشن

وباز هم همان مرد قوزی با نفسهای نامتعارفش

ومن میترسم

میترسم از حرم نفسهای تو که به من نزدیک میشوی

به آن خیابان که نزدیک شدی

بالای درب آبی

و باز هم وحشت من از تو

با آن چشمهای آبیه آبی

درست پشت سر من ایستادی

ومن باحسرت نتوانستن

دست وپا میزدم

.........................................................اصلا مرا می بیند؟؟؟

کجا رفتدند

بی من

به دنبال سرنوشت آیا؟؟؟

صدای قهقهه میاید از پله های باریک و

                                                           مخوف...

درب آسانسور را باز کردم

همچون کرمی لولیده بودند درهم

و مرا پس زد آب دریا به ساحل

  در همان روز برفی..................

و من بی حال بر روی

               تک درختی خشک

                                روی آب مواج.....

+ دل نوشته ای در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:12  توسط رها | 

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!

میدونی چرا ؟

چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...

دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟

"ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ......"

تو هم

 یکی هستی

 وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه :

                             

                                   یکی دوست دارم.....رهای تو

 

 

 

 

+ دل نوشته ای در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:16  توسط رها | 

نمیدونم باید چه کنم؟؟ این همه دلواپسی رو با خودم به کجا ببرم.....من موندم ویک دنیا انتظار

انتظار اینکه تو بیایی...هر چند پرازنقصی اما قبول کن برای منو دنیای من هیچی....

تو سهم بزرگی از قلب منو به زنجیر کشیدی و من دربه در تمام لحظه های نورم...

به خودت بیا دنیای من...!!!تا کی آخه من باشم واز خود گذشتگی؟؟؟تا کی آخه من باشم یه دنیا

حسرت...حسرت یه چکه لبخند...یه قطره صداقت یا ذره ای عشق....؟؟؟

من در هجوم این همه خواستن تو خودم رو از یاد بردم نازنینم وتو حتی برای لحظهای یادی از قلب رنجورم نکری

ونمیدونم چرا من اینهمه بی محابا خودم را ارزانیه قلب رحم تو میکردم؟؟؟؟

نمیدونم که آیا اصلا برای تو منی هم وجو د داره؟؟؟

                           برای خدا لحظه ای هم صادق باش.......رها

+ دل نوشته ای در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:38  توسط رها | 

از کوچه های سرو و صنوبر

                    خیالم

زخم خورده وتکیده

                                     مجنون وار می گذشتم

برگهای غمگین

             برگهای پاییزی همچو جرقه های آتش

زیر پایم

                نگاهم را ستاره باران میکند

 

در دل نالان بودم و

    در چشم چشمه جوشان اشک

                                                      نه سکوت   

                                                              نه صعود 

                                                                      ونه سقوط.......

            هیچ کدام در دل من خانه ای نداشت

وتو

         آری

                       خو گرفته بودی به ماندن بی من

          به فصل سرد فاصله

                                 ومن به کابوس بی نور کوچه مان

وتو

                  به بی تابی ترانه های هر شب من

می دانی ؟؟؟؟؟؟؟

مردگان این کرانه

                     امشب

                                     بر سر سفره ی گلا یه ام میهمانند

و من

           به این طایفه و

                           آنهمه التماس علاقه مان

         و عشق دیرین مان

                                      امید ندارم...........................

+ دل نوشته ای در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 8:47  توسط رها | 

سال هاست

نان خشکی ها

از محله‌ی ما نمی گذرند

زیرا از نانِ خالی این همه سفره
چیزی برای پرندگان حتی
باقی نمی ماند،
فقط می ماند بعضی شب ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد .
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد
من می فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می گوید،
همه چیز... همه چیز گران شده است
قند، چای، نان، چراغ، چه کنم، زهرمار ...
همه چیز گران شده است.
و من هر شب آرزو می کنم
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو
به دریا نرسیده است.
و من هر شب خواب می بینم
دست هایم دارند بزرگ می شوند:
خشت، کوره، آجر
سنگ، بیجه، محمد!
زورم به هیچ کدام نمی رسد
آجرِ همه‌ی برج های جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هیچ کدام نمی رسد
من باید بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم.
ما حق نداریم گرسنه شویم
ما حق نداریم حرف بزنیم
ما حق نداریم سرما بخوریم
ما نان نداریم
خانه نداریم
پناه نداریم
شناسنامه نداریم
شب نداریم
روز نداریم
رویا نداریم
اینجا
ما هر چه داشته فروخته‌ایم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می گوید
اسمم شرف است
پسر زارعبدالله
از پیاده‌های پاک دشتِ ورامین‌ام
از پیاده‌های پاک دشتِ بَم، بامیان، کرج، کوفه، آسیا!
و ما حق نداریم بمیریم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گریه گران است
ما اشتباه به دنیا آمده‌ایم
دنیا
جای دزدانِ بی شرفی‌ست
که پرندگان را برای مٌردن
از قفس آزاد می کنند.
از مجموعه شعر «یوماآنادا ، فاخته باید بخواند ، مهم نیست که نصف شب است.»

با تشکر از هادی عزیز....وتقدیم به تمام کودکان کاربه خصوص دوستای خوبم توی جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان

+ دل نوشته ای در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:20  توسط رها | 
امروز خیلی حالم خوش نیست .دیروز تب ولرز شدیدی کردم که منجر شد به خونه موندن.شب سختی

رو طی کردم .اصلا خوابم نمی برد.دیگه کلافه بودم .مثل معتاد ها تمام تنم درد میکرد....زنگ زدم یاسی که

باهاش حرف بزنم ُدانشکده بود نمی تونست حرف بزنه.کلا همینجوریه هر وقت من بهش احتیاج دارم در

دسترس نیست.....

خلاصه تصمیم گرفتم یه فیلم بزارم ببینم.حکم کیمیایی رو دیدم خیلی لذت بردم اما به

واسطه ی اینکه حالم خوش نبود ترجیحا باید ۲ بار دیگه حداقل ببینم.پیشنهاد میکنم شما هم ببینید حتما....

دوباره معده درد گرفتم فعلا بای..................رها

+ دل نوشته ای در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13:43  توسط رها | 
 
اولین برگ سبز
دل نوشته ای برای من
آرشیو
درباره وبلاگ
آری باید به رسم دوستی لبخندی بزنم وخوش آمدی بگویم!!!اما قلبم روا نمی دارد برای ورودت به دنیای دلتنگی هایم خوش باشی نثارت کنم...پس یارا مرا ببخش که جز دلتنگی هایم ره آوردی ندارم تا نثار قلب پاکت کنم....رها

دل نوشته های من
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
همدلان من
قاصدک گمشده
مرهم درد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان